تبليغاتX
آسمان مال من است
شنبه نهم آبان 1388 ساعت 0:38

دوشنبه تولد وبلاگمه

دلم براش می سوزه

خیلی دورش خلوت شده

دوست جوناش چی شد تنهاش گذاشتن؟

کاش باز تولدش پر از حضور بشه

۱شنبه براش تولد می گیرم و تو هم دعوتی!

بیااااااااااااااااااااااااااااااااااا

نوشته شده توسط عطیه | لینک ثابت | موضوع:  
پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388 ساعت 20:43
سالها پیش ٬ حسی قلقلکم می داد که مدتها با خودم کشیدمش همه جا ...

و زبان باز نکردم به گفتن

و امشبم پرم از حس کودکیم

که از هر چه دارم و ندارم خالص تر بوده و هست

چه می شه کرد وقتی کسی رو می خوای و نمی گی و ... خوب نداریش دیگه...

نوشته شده توسط عطیه | لینک ثابت | موضوع:  
یکشنبه پنجم مهر 1388 ساعت 0:45
روزها از پی هم می گذرند و من دست به قلم نمی شوم ... انگار سالهاست از نوشتن دورم

و من انگار عوض شده ام

و انگار های من بارها و بارها به من دروغ می گویند

این بار و امسال احساس بی کسی می کنم

نبودن خیلی ها این روزهای خوش میلان را برایم کسل بار می کند

...

به قول دوستی که انگار او هم دیگر نیست: دلم برای کسی تنگ است.... کسی که دیگر نیست... کسی که دیگر کافیست....

نوشته شده توسط عطیه | لینک ثابت | موضوع:  
یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388 ساعت 22:25
لپ کلام اینکه

دلم گرفته

حتی کافه ۶۸ با همه جذابیتش٬ اثرش چند ساعتی بیشتر دوام نداشت...

نمیدونم این شهر لعنتی با همه خاطرات بدش چرا نمی ذاره ازش جدا بشم

و گاهی دلمو همین جا نگه می داره

اینجا هم لطفی نداره همه یه بستن رفتن یا اینکه سری به ما نمی زنن

د

ل

م

گ

ر

ف

ت

ه

البته اگه دلی مونده باشه

...

 

نوشته شده توسط عطیه | لینک ثابت | موضوع:  
چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388 ساعت 15:24
باز هم همان حکایت همیشگی

پیش از آنکه با خبر شوی ٬ لحظه عظیمت تو نا گزیر می شود

ناگهان چقدر زود دیر می شود

من عوض شدم ...

و همه نیز هم

نوشته شده توسط عطیه | لینک ثابت | موضوع:  
جمعه بیست و نهم خرداد 1388 ساعت 21:48

تهران ، این روزها شلوغ است. جمعیت میلیونی برای احقاق حق خود اجتماع می کنند، سکوت می کنند. این مردمی که فریاد هایشان را آنقدر بلند زده اند تا آنکه گوشش به حقوق انسانی شنوا بود، دریابد چه بر آنها گذشته، اکنون سکوت اختیار کرده اند که سکوت سرشار از سخنان نا گفته است... حرف های نازده...

و من اینجا در این فراسوی ایران ، ایرانِ من، اما دلم آنجاست. همانی که از بودنش و سرافراز بودنش، زنده ام. اینجا روی سنگفرش های میلان که جمع می شویم، داد می زنیم، شعار می دهیم، شعر می خوانیم، بیشتر احساس غربت می کنم. نگاه آدمهایی که ما را از نظر می گذرانند و گاهی حتی مسافران تراموا با چشم دوخته شده به تجمع، از ما می گذرند، برایم سنگین می شود. تا کی باید حق خود را داد بزنیم؟

به همین سادگی هم از هر حمایت کوچکی به غایت خوشحال می شوم. گاهی که این ایتالیایی های مهربان می گویند ما با شما هستیم...

بار علم و دانش این روزها ، سنگینتر شده یا بیشتر خودنمایی می کند، امتحانها، تحویل پروژه، تمرکز نکردن ها... خسته ام... همه خسته ایم...

شبها هر چند هم دیر به خانه برسم، خستگی هایم را که از پله ها بالا بکشم، مکان امن بودنم که بشود کتاب چهره ها و اخبار که گونه هایم را اشکی کنند، ناگزیر از چند ساعتی خواب خود را که بسپرم به تخت فنری ام، باز اخبار و نگرانی ها که دور سرم بچرخندو خواب... تا شروع فردایی دیگر... به امید روزهایی بهتر... و دوباره از سر نو...

در این میان، در تکاپوی این همه حرف و حدیث و خبر، چه بغض ها که می ترکد و چشمها که گلی می شوند، چه بغضها که فرو می خوریم... ناگهان خود را در میان نا هم زبانانی می بینم که پروژه ای را بارهاست که توضیح می دهند و من مقوایی را بی چرا، تکه تکه می کنم...

گفته بودم من و هم نسلانم گم شده ایم یا هدفهایمان را جایی جا گذاشته ایم اما این روزها

شبی از شبهای میلان... پنج ماه و اندی پیش، نوشتم هم نسلان من گم شده اند یا هدف هایشان را جایی، جا گذاشته اند... نوشتم و گذشتم... در این روزهای پر عبور و مرور ذهنم ، که مجال لحظه ای سکوت را هم از من گرفته،  می اندیشم که... پیدا کرده ایم آنچه را که جا گذاشته بودیم آیا؟ .... و یا میان این همه هیاهم پیدا شده ایم؟؟

نوشته شده توسط عطیه | لینک ثابت | موضوع:  
جمعه پانزدهم خرداد 1388 ساعت 1:40
این روزها بی نهایت دوست داشتم ایران می بودم

داد می زدم

حرف می زدم

باور می کردم که می شود سبز بود

می شود مسیر درست کرد

می شود بود...

نوشته شده توسط عطیه | لینک ثابت | موضوع:  
جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388 ساعت 17:6
از خیلی وقت بود که می خواستم بنویسم... از خیلی دور... از فلورانس ... از ۱۸ آوریل...

اما تنبلی و بسیار دلیل بی دلیل دیگر٬ دستم را از حرکت باز می داشت...و امروز که روحم خسته ی من است و باران هم شده بود بهانه خانه نشینی .... شاید وقت نوشتن شده باشد باز

...

تا وقتی روز صحنه داد نزد که«من عشقم را در سرخس و خرمشهر به زبان مادری فریاد خواهم زد» انگار لحظه ای هم احساس نکرده بودم که غریبم... نمی دونم چی شد که با اون همه هیاهو نشستم روی صندلی و دوربین رو خاموش کردم . من اینجا با این همه شادی چه قدر تنهام. ریتم عوض شده و همه دارن می رقصند «روزا با تو زندگی رو پر از قشنگی می بینم...» وسط همه این تابیدن ها دختر نوجوانی رو می بینم که از رقص متفاوتش مشخصه که متولد و بزرگ شده ایران نیست ولی پا به پای همه٬ ایرانی می رقصه و سعی می کنه ادای رقص بقیه رو هم در بیاره . نمی دونم چی می شه که انرژی می گیرم٬ صندلی رو رها می کنم و دوربین رو به آیدین می سپرم و دستم رو به دست آدمای اطرافم که با «دلتنگم دلتنگم دل تنگ از این دیدار...» موج ساختن

وقفه بین دو زمان کنسرت می بینم که دختر نوجوون به مامانش با لهجه می گه :مامان خیلی باحال بود خیلی دوست داشتم ... و مامان لبخندی از سر رضایت می زنه ... با خودم فکر می کنم خوشحاله که دخترش از شنیدن ترانه های وطنی ای که احتمالا با اونا عاشق شده٬ راضیه؟؟؟

وقتی تو نیستی٬ پر می شم ... خاکستر می شه حریر مهتاب.... بی تو نه صدا مونده نه آواز...نه اشک غزل نه ناله ساز......... حسرت پرواز...

گریه نکن ای شب زده ای شب نشین گریه نکن...

نازی ناز کن که نازت یه سرونازه...

دارم کجا می رم؟ انگار زمان به عقب برگشته... تو صندلی های شولت شکلاتی احساس راحتی می کنم چه جاده پر مهی... چقدر جا تنگه. مگه مجبور بودیم این همه آدم تو یه ماشین بشینیم؟ صدای ابی نیست. همصدایی کوچیک و بزرگه ... ساعت که از ۲ می گذره اول کوچیک ترا و بعد بزرگترا کم کم به خواب می رن. نزدیک تهران رسیدیم هادی آقا بهم می گه : عطیه فقط تو تمام راه رو با من بیدار موندی ها!! و من با لبخند پاسخ می دم شاید. 

حالا راه تو دوره  دل من چه صبوره...

خاطره سرعین برام خیلی پررنگ نیست سالهای اول نوجوونیم بود و شبها که با علی  برنامه می ریختیم هر شب صورت یکی رو با زغال سیاه کنیم و ازش فیلم بگیریم ... چه جوون بودیم.

...علی!!! چقدر این ترانه همیشه مال توئه!!.......... قلب تو قلب پرنده پوستت اما پوست شیر.............

۱۲ مرداد ۱۳۸۱ بنیان... حتی جایی که ایستاده بودم هم یادمه « امروز که محتاج توام جای تو خالیست...»   این که من رفتم تا پدر جونم که خیلی وقت بود ندیده بودمشون...

اولین شب تنهای کوچه های میلان ... آخرین روز مدرسه ایتالیایی... و خیلی  لحظه های ساده که با این آهنگ برای من خط خطی شده بودند... و اما خاطرات گریه های بابا بعد از روزهای بد جداییش از ما ...کی اشکاتو پاک می کنه شبا که غصه داری ...

این همه خاطره کجا داشتن خاک می خوردن که حواسم بهشون نبود؟

...

پ.ن. دفعه بعد که خیلی هم دور نیست خداحافظی از کامیونیتی رو می خوام بنویسم خانه هایی با سقف شیروانی که در آن دل آدمها مثل دانه های انار پیدا بود

 

نوشته شده توسط عطیه | لینک ثابت | موضوع:  
پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388 ساعت 2:22
صدای جیغ دختری از بیمارستان میثاقیه ۱۱ شب ۲۶ سال پیش گوشم را پر می کند... پرستاری که با هیجان ملافه پیچ او را به اولین دیدار با پدر می برد تا شادی اولین بابا شدن را سهیم باشد و شادباشش را از آن خود کند.

من به این دنیا آمدم...

و۲ سال و نه ماه و ۲  روز بعد خواهر شدم... از آمدن علی فقط پا بلندی ها برای دیدن نی نی از میله های تخت و صدای مامان وقتی احمد و سارا را می خواند ذهنم را خط خطی می کند...

و روزهای مدرسه که با دروغ "بیست" گذشت ...

و "ملیکا" که همه شادی خواهر داشتن من شد ...کودکی که خیلی از هیجان ها را در من زنده کرد و می کند...

۷ ماه و ۱۳ روز ...

من به سادگی ۲۶ بهار را دیدم ٬ چه بار ها که عشق از آغوشم لیز خورد... چه بارها که اشکی شدم از رفتنی...

چه بسیار سپاس دارم برای گفتن و چه دستها برای بوسیدن

اما بودنم بهانه ای ساده است به بزرگی همه بهانه های ساده خوشبختی...

 

نوشته شده توسط عطیه | لینک ثابت | موضوع:  
یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388 ساعت 0:14
خیابان ها را سر به هوا گز می کنم٬ به دنبال آگهی "اجاره" می گردم و گاهی توقفی کوتاه و سبک سنگین کردن شرایط و قیمت و محل٬ شاید از شماره ای یادداشت بردارم و باز ادامه راه...

این روزهای باقیمانده تا شروع بیست و هفت سالگی را اینگونه می گذرانم  و با خود می اندیشم که بیست و هفت می خواهد بیاید٬ چه یاد گرفته ای ؟ کجای کاری؟ یارای استقبالش را داری؟ شروع بزرگسالیت را....؟

در من نمی گنجد که بزرگ شوم ...

این روزها و لحظه ها را می پذیرم و تصمیم های مهم من پشت سر هم شکل می گیرند و من را تا پایان بیست و شش بدرقه می کنند.

پ.ن. این روزها دیگر بر نمی گردد

نوشته شده توسط عطیه | لینک ثابت | موضوع:  
چهارشنبه دوازدهم فروردین 1388 ساعت 21:46
استاد عکسهای زیادی را با ویدئو پروژکتور روز صفحه سفید جلوی تخته به نمایش می گذاشت و توضیح می داد. عکسهای رومانتیک ٬ عکسهای یادگاری قدیمی ٬ تبلیغاتی و مد و...

بچه ها با صداهای کوتاه و بلند و گاهی با هیجان از دیدن عکسی که خاطره ای را زنده می کرد ٬ فضای آرام کلاس  را می شکستند تا اینکه نوبت به عکس بچه هایی برای تبلیغات چیکو رسید. موج هم همه عوض شد و فقط صدای دختر بچه های نوزده ساله جریان آرامی را به راه انداخت ٬ شاید جریانی به آرامش تکه ای از وجود دختر ها برای "مادر " بودن...

پ.ن. گاهی سر کلاس با خودم فکر می کنم چه خوشبختی ساده ای که همه جریان زندگی در دانشگاه فرنگ٬ به راحتی بیان می شود. بی سانسور و بی خود سانسوری...

نوشته شده توسط عطیه | لینک ثابت | موضوع:  
دوشنبه دهم فروردین 1388 ساعت 21:40
امروز که از در اومدم تو سفیدی یه پاکت خستگی همه این روزها رو ازم گرفت

بوی بهار و عید و گل می داد

شکر ... از یاد نرفتم...

نوشته شده توسط عطیه | لینک ثابت | موضوع:  
شنبه یکم فروردین 1388 ساعت 15:37

 

ماهی های کوچولوی ما که روزهای آخر اسفند خریداری شدند و دیشب پدر بزرگ انریکو نام گذاریشون کرد "رومئو و جولیت"

اون که کمی بزرگتره رومئو و دیگری جولیت!

روز اول وقتی در ظرف رو بر می داشتیم می پریدن بالا! اما الان آروم گرفتن... اهلی ما شدن!!
راستی تا حالا دیدی یه ماهی پلک بزنه؟!؟؟!

 

نوشته شده توسط عطیه | لینک ثابت | موضوع:  
پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387 ساعت 11:29

 

پارسال همین امروز بود که به سمت عباس آباد راه افتادیم .

تا چند روز قبلش کاملا مخالف بودم که سال تحویل رو اونجا بگذرونیم اما با شهاب سنگی که روزای آخر هشتاد و شش خورد وسط روزهای شادی و هیجانم ترجیح دادم که مسافر باشم و به دوستم ، رفیقم، همراه همه خستگی هام نزدیکتر و شاید باری از روی دوشم کمتر بشه... که شد.

تمام دیشبش رو اشک ریخته بودم و فقط زهرا تا صبح با اس ام اس همراهم بود و مرهمم و آرامشم ...

قبل از راه افتادن رفتم سراغ قرص های توی آشپزخونه به هوای دیمن هیدرینات و مامان که با تعجب نگاه می کرد و می گفت تو که خیلی وقته حالت دیگه بد نمی شه تو جاده چالوس رو پیچوندم و 2 تا نمی دونم چی دام پام انداختم بالا که تو راه بخوابم .

مامان تو راه سنتوری رو گذاشته بود و دائم... رفیق من سنگ صبور غمهام...

خدا بیامرز عینک آفتابیم که با رفیق خریده بودم دائم روی چشمم بود که کسی اشکهام رو نبینه

چقدر خودم رو اذیت کردم...

و رسیدن و اونجا هفت سین جور کردن و هفت سین رو بردن کنار دریا و علی با تلفن همراهمون بودن و آزاده و خاله فرزان دستهاشون تو دستهای من و بابا روی سنگهای کنار ساحل و اشکهای من و سال تحویل شد...

سی فروردین امتحان زبان ایتالیایی... هفته بعدش خبر قبولی ... روزهای راه تحول ... سیزده شهریور پرواز من از ایران و فرود در فرنگ...

و اینجا امسال که بوی عید نپیچیده سه شنبه سر کلاس امیر یه برگه گذاشت جلوم که چهار شنبه سوریه بیایید خوابگاه می خوایم آتیش روشن کنیم ... وای خدای من اصلا یادم رفته بود ... چهار شنبه سوری های من که پر از "پونه" بود ... حالا اصلا ازش خبر ندارم...

و هفت سین و ماهی که امروز قرار شوق خریدشون رو با مریم قسمت کنم...

فرهاد آروم تو ذهنم زمزمه می کنه: ای کاش آدمی وطنش را همچون بنفشه ها می شد با خود ببرد هر کجا که خواست...

بوی عید رو کم آوردم

سرت گرم و دلت خوش باد

سلامم را تو پاسخ گوی در بگشای

عیدت مبارک

هشتاد و هشتت پر شور حال!!

عطیه

 

 

 

پ.ن.عید يعني شور و حال با هم بودن ها... یعنی شلوغی خیابانهای تهران و هیاهوی خرید. یعنی چهار شنبه سوری-چقدر دلم یه آتیش کوچیک می خواد برای پریدن- یعنی تا دقیقه آخر دم سال تحویل تو صف شیرینی بی بی موندن...آجیل تواضع ... 

عید یعنی بوی عیدی که فقط تو ایران و تو تهران میاد...

اینجا اما...

به سادگی بوی بهار پیچیده. دختر همسایه رو می بینم که گل می خره تا بیشتر بهار رو حس کنه و هم خونه ما که روز تعطیلش رو به خونه  تکونی می گذرونه بدون اینکه بدونه عید شده...

بدون اینکه هیچ وقت بوی عید به مشامش رسیده باشه.

نوشته شده توسط عطیه | لینک ثابت | موضوع:  
دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387 ساعت 1:15
شب است

تولد  یکی از بچه ها بود و جمع بودیم . تمام سعی ام رو کرده بودم که بی حوصلگی های هفته گذشته رو کنار بگذارم و به خودم برسم و برم و با بچه ها بخندم و فراموش کنم همه سر در گمی هام رو...

سر شام مامان زنگ زد و پرسید کجایی منم توضیح دادم و کی بر می گردی سوالا عجیب بود اولا چون مامان تهران هم این همه ازم سوال نمی کرد و بعد اینکه اینجا مامان فوق فوقش هفته ای دو بار بهم زنگ می زنه!!

با چی می ری خونه؟ اون موقع شب کی ها تو اتوبوسن؟ داری مثل اونا می شی کم کم!

آخه آقا جون یکی نیست بگه دخترتونو فرستادید فرنگ یا بهش اینقدر اعتماد داشتید و می دونستید می تونه گلیمشو از آب بکشه بیرون یا نه دیگه!

این سوالا چیه می پرسی از من؟ و بعد هم همش باید به خودم بگم که عطی تو صد سال هم بمونی اینجا آخرش باید بر گردی سوالای مامانتو جواب بدی

منم که همش گیر دادم به آخرش

اینجا بوی عید نمی آد

اونور آبم که همه بوی عید مستشون کرده کسی سراغی نمی گیره

قضیه همون شده که کسی نمی آد و نمی ره.... awful

پ.ن. خدایی مامانم اینجاست که چند روز پیش بهم می گفت برو یه سفر تنهایی سوئد پیش خاله ستیلا!!!

پ.ن. یکی از بچه گفت یه جا سبزه می فروشن-چون بی حوصلگی کردیم در سبزه سبز کردن- رفتم دیدم چمنه برای گربه!! آی بدم میاد از این پت آی بدم می آد!

نوشته شده توسط عطیه | لینک ثابت | موضوع:  
سه شنبه بیستم اسفند 1387 ساعت 19:30

 

You know you grew up in Tehran when......... 

 - You know which *Abmiveh Tochal* is the original one.

- You remember how excited you were when *Food Court* was
> opened.

- You also remember how nostalgic you felt when it was
> changed to *Boof*.

- You remember when Iran beat Australia...you were partying
> in the streets!

- You support *Esteghla*l but the rest of your friends are
 die hard *
 Persepolis* fans.

- You remember *Cinema Azadi* before it burnt down.

- Going to *Alborz / Nayeb* is a family ritual.

- Your favourite place to eat ice cream was *"Bastani
 Mansour"* and you

 still know that *Bastani Mansour shobe nadarad!!
>
> *
>
> - At some point during your teenage years you were running
> in the streets or
> on the rooftops after police had raided a party you were
> at.
>
> - Your parents were against any form of social activity on
> *4Shanbe
> Soori*by default.
>
> - You've been to *Shahrake Gharb* a million times, half
> of your friends live
> there...still you don't know your way round the place.
>
> - You know nothing will ever taste better than *Santop.*
> TROPICANA....eat
> your heart out!!
>
> -You know that cabs are the places to hear the latest
> "*los angelesi"*tunes.
>
>
>  -You strongly believe no chocolate cake will ever top
> *Bibi.*
>
> - You know the menus of *Baharan, Ajdar* and *Feri kesafat*
> by heart.
>
> - You've been on the Metro only once just to see how it
> is...you've probably
> never used public transport apart from that one time.
>
> - You look in both directions when you're crossing the
> street so you don't
> get hit by a pizza delivery "*motori"* from
> *Payke Khane Rangin* who's
> speeding down the street in the opposite direction.
>
> - You claim to know the best places to get *sangak, barbari
> and taftun*.
>
> - You've skied in the Swiss Alps, Whistler...etc. but
> still *Shemshak &
> Dizin* are something else.
>
> - The best three weeks of your school years were when they
> were closed for a
> week at a time because of *alodegeye hava*, *Ejlas* and
> *heavy snow*.
>
> - *Bashgah Enghelab*, Nike basketball shoes and *Bazar
> Kovayti*.
>
> - You're on first name terms with your local
> "*Baghal"...* he's got two sons
> and a daughter, the girl can't go to *uni* cos her
> brothers are *gheyrati.*
>
> - You remember when *Jordan* and* Fereshteh* were joined.
>
> - *Bazar*,* Cafe Naderi* & *Manouchehri.*
>
> * *
>
> * *
>
> * *
>
> *We all have a Dear Home .*

 

نوشته شده توسط عطیه | لینک ثابت | موضوع:  
یکشنبه هجدهم اسفند 1387 ساعت 13:9

 

آن وقت بود که سر و کله‌ی روباه پيدا شد.

 

روباه گفت: -سلام.
شهريار کوچولو برگ‌شت اما کسی را نديد. با وجود اين با ادب تمام گفت: -سلام.
صداگفت: -من اين‌جام، زير درخت سيب...
شهريار کوچولو گفت: -کی هستی تو؟ عجب خوشگلی!
روباه گفت: -يک روباهم من.
شهريار کوچولو گفت: -بيا با من بازی کن. نمی‌دانی چه قدر دلم گرفته...
روباه گفت: -نمی‌توانم بات بازی کنم. هنوز اهليم نکرده‌اند آخر.
شهريار کوچولو آهی کشيد و گفت: -معذرت می‌خواهم.
اما فکری کرد و پرسيد: -اهلی کردن يعنی چه؟
روباه گفت: -تو اهل اين‌جا نيستی. پی چی می‌گردی؟
شهريار کوچولو گفت: -پی آدم‌ها می‌گردم. نگفتی اهلی کردن يعنی چه؟
روباه گفت: -آدم‌ها تفنگ دارند و شکار می‌کنند. اينش اسباب دلخوری است! اما مرغ و ماکيان هم پرورش می‌دهند و خيرشان فقط همين است. تو پی مرغ می‌کردی؟
شهريار کوچولو گفت: -نَه، پیِ دوست می‌گردم. اهلی کردن يعنی چی؟
روباه گفت: -يک چيزی است که پاک فراموش شده. معنيش ايجاد علاقه کردن است.
-ايجاد علاقه کردن؟
روباه گفت: -معلوم است. تو الان واسه من يک پسر بچه‌ای مثل صد هزار پسر بچه‌ی ديگر. نه من هيچ احتياجی به تو دارم نه تو هيچ احتياجی به من. من هم واسه تو يک روباهم مثل صد هزار روباه ديگر. اما اگر منو اهلی کردی هر دوتامان به هم احتياج پيدا می‌کنيم. تو واسه من ميان همه‌ی عالم موجود يگانه‌ای می‌شوی من واسه تو.
شهريار کوچولو گفت: -کم‌کم دارد دستگيرم می‌شود. يک گلی هست که گمانم مرا اهلی کرده باشد.
روباه گفت: -بعيد نيست. رو اين کره‌ی زمين هزار جور چيز می‌شود ديد.
شهريار کوچولو گفت: -اوه نه! آن رو کره‌ی زمين نيست.
روباه که انگار حسابی حيرت کرده بود گفت: -رو يک سياره‌ی ديگر است؟
-آره.
 -تو آن سياره شکارچی هم هست؟
-نه.
-محشر است! مرغ و ماکيان چه‌طور؟
-نه.
روباه آه‌کشان گفت: -هميشه‌ی خدا يک پای بساط لنگ است!
اما پی حرفش را گرفت و گفت: -زندگی يک‌نواختی دارم. من مرغ‌ها را شکار می‌کنم آدم‌ها مرا. همه‌ی مرغ‌ها عين همند همه‌ی آدم‌ها هم عين همند. اين وضع يک خرده خلقم را تنگ می‌کند. اما اگر تو منو اهلی کنی انگار که زندگيم را چراغان کرده باشی. آن وقت صدای پايی را می‌شناسم که باهر صدای پای ديگر فرق می‌کند: صدای پای ديگران مرا وادار می‌کند تو هفت تا سوراخ قايم بشوم اما صدای پای تو مثل نغمه‌ای مرا از سوراخم می‌کشد بيرون. تازه، نگاه کن آن‌جا آن گندم‌زار را می‌بينی؟ برای من که نان بخور نيستم گندم چيز بی‌فايده‌ای است. پس گندم‌زار هم مرا به ياد چيزی نمی‌اندازد. اسباب تاسف است. اما تو موهات رنگ طلا است. پس وقتی اهليم کردی محشر می‌شود! گندم که طلايی رنگ است مرا به ياد تو می‌اندازد و صدای باد را هم که تو گندم‌زار می‌پيچد دوست خواهم داشت...
خاموش شد و مدت درازی شهريار کوچولو را نگاه کرد. آن وقت گفت: -اگر دلت می‌خواهد منو اهلی کن!
شهريار کوچولو جواب داد: -دلم که خيلی می‌خواهد، اما وقتِ چندانی ندارم. بايد بروم دوستانی پيدا کنم و از کلی چيزها سر در آرم.
روباه گفت: -آدم فقط از چيزهايی که اهلی کند می‌تواند سر در آرد. انسان‌ها ديگر برای سر در آوردن از چيزها وقت ندارند. همه چيز را همين جور حاضر آماده از دکان‌ها می‌خرند. اما چون دکانی نيست که دوست معامله کند آدم‌ها مانده‌اند بی‌دوست... تو اگر دوست می‌خواهی خب منو اهلی کن!
شهريار کوچولو پرسيد: -راهش چيست؟
روباه جواب داد: -بايد خيلی خيلی حوصله کنی. اولش يک خرده دورتر از من می‌گيری اين جوری ميان علف‌ها می‌نشينی. من زير چشمی نگاهت می‌کنم و تو لام‌تاکام هيچی نمی‌گويی، چون تقصير همه‌ی سؤِتفاهم‌ها زير سر زبان است. عوضش می‌توانی هر روز يک خرده نزديک‌تر بنشينی.

 فردای آن روز دوباره شهريار کوچولو آمد.
روباه گفت: -کاش سر همان ساعت ديروز آمده بودی. اگر مثلا سر ساعت چهار بعد از ظهر بيايی من از ساعت سه تو دلم قند آب می‌شود و هر چه ساعت جلوتر برود بيش‌تر احساس شادی و خوشبختی می‌کنم. ساعت چهار که شد دلم بنا می‌کند شور زدن و نگران شدن. آن وقت است که قدرِ خوشبختی را می‌فهمم! اما اگر تو وقت و بی وقت بيايی من از کجا بدانم چه ساعتی بايد دلم را برای ديدارت آماده کنم؟... هر چيزی برای خودش قاعده‌ای دارد.
شهريار کوچولو گفت: -قاعده يعنی چه؟
روباه گفت: -اين هم از آن چيزهايی است که پاک از خاطرها رفته. اين همان چيزی است که باعث می‌شود فلان روز با باقی روزها و فلان ساعت با باقی ساعت‌ها فرق کند. مثلا شکارچی‌های ما ميان خودشان رسمی دارند و آن اين است که پنج‌شنبه‌ها را با دخترهای ده می‌روند رقص. پس پنج‌شنبه‌ها بَرّه‌کشانِ من است: برای خودم گردش‌کنان می‌روم تا دم مُوِستان. حالا اگر شکارچی‌ها وقت و بی وقت می‌رقصيدند همه‌ی روزها شبيه هم می‌شد و منِ بيچاره ديگر فرصت و فراغتی نداشتم.

به اين ترتيب شهريار کوچولو روباه را اهلی کرد.
لحظه‌ی جدايی که نزديک شد روباه گفت: -آخ! نمی‌توانم جلو اشکم را بگيرم.
شهريار کوچولو گفت: -تقصير خودت است. من که بدت را نمی‌خواستم، خودت خواستی اهليت کنم.
روباه گفت: -همين طور است.
شهريار کوچولو گفت: -آخر اشکت دارد سرازير می‌شود!
روباه گفت: -همين طور است.
-پس اين ماجرا فايده‌ای به حال تو نداشته.
روباه گفت: -چرا، واسه خاطرِ رنگ گندم.
بعد گفت: -برو يک بار ديگر گل‌ها را ببين تا بفهمی که گلِ خودت تو عالم تک است. برگشتنا با هم وداع می‌کنيم و من به عنوان هديه رازی را به‌ات می‌گويم.
شهريار کوچولو بار ديگر به تماشای گل‌ها رفت و به آن‌ها گفت: -شما سرِ سوزنی به گل من نمی‌مانيد و هنوز هيچی نيستيد. نه کسی شما را اهلی کرده نه شما کسی را. درست همان جوری هستيد که روباه من بود: روباهی بود مثل صدهزار روباه ديگر. او را دوست خودم کردم و حالا تو همه‌ی عالم تک است.
گل‌ها حسابی از رو رفتند.
شهريار کوچولو دوباره درآمد که: -خوشگليد اما خالی هستيد. برای‌تان نمی‌شود مُرد. گفت‌وگو ندارد که گلِ مرا هم فلان ره‌گذر می‌بيند مثل شما. اما او به تنهايی از همه‌ی شما سر است چون فقط اوست که آبش داده‌ام، چون فقط اوست که زير حبابش گذاشته‌ام، چون فقط اوست که با تجير برايش حفاظ درست کرده‌ام، چون فقط اوست که حشراتش را کشته‌ام (جز دو سه‌تايی که می‌بايست شب‌پره بشوند)، چون فقط اوست که پای گِلِه‌گزاری‌ها يا خودنمايی‌ها و حتا گاهی پای بُغ کردن و هيچی نگفتن‌هاش نشسته‌ام، چون او گلِ من است.
و برگشت پيش روباه.
گفت: -خدانگه‌دار!
روباه گفت: -خدانگه‌دار!... و اما رازی که گفتم خيلی ساده است:
جز با دل هيچی را چنان که بايد نمی‌شود ديد. نهاد و گوهر را چشمِ سَر نمی‌بيند.
شهريار کوچولو برای آن که يادش بماند تکرار کرد: -نهاد و گوهر را چشمِ سَر نمی‌بيند.
-ارزش گل تو به قدرِ عمری است که به پاش صرف کرده‌ای.
شهريار کوچولو برای آن که يادش بماند تکرار کرد: -به قدر عمری است که به پاش صرف کرده‌ام.
روباه گفت: -انسان‌ها اين حقيقت را فراموش کرده‌اند اما تو نبايد فراموشش کنی. تو تا زنده‌ای نسبت به چيزی که اهلی کرده‌ای مسئولی. تو مسئول گُلِتی...

شهريار کوچولو برای آن که يادش بماند تکرار کرد: -من مسئول گُلمَم.

نوشته شده توسط عطیه | لینک ثابت | موضوع:  
شنبه هفدهم اسفند 1387 ساعت 21:40

 

روز پنجم باز سرِ گوسفند از يک راز ديگر زندگی شهريار کوچولو سر در آوردم. مثل چيزی که مدت‌ه‌ا تو دلش به‌اش فکر کرده باشد يک‌هو بی مقدمه از من پرسيد:
-گوسفندی که بُتّه ها را بخورد گل ها را هم می‌خورد؟
-گوسفند هرچه گيرش بيايد می‌خورد.
-حتا گل‌هايی را هم که خار دارند؟
-آره، حتا گل‌هايی را هم که خار دارند.
-پس خارها فايده‌شان چيست؟

من چه می‌دانستم؟ يکی از آن: سخت گرفتار باز کردن يک مهره‌ی سفتِ موتور بودم. از اين که يواش يواش بو می‌بردم خرابیِ کار به آن سادگی‌ها هم که خيال می‌کردم نيست برج زهرمار شده‌بودم و ذخيره‌ی آبم هم که داشت ته می‌کشيد بيش‌تر به وحشتم می‌انداخت.
-پس خارها فايده‌شان چسيت؟

شهريار کوچولو وقتی سوالی را می‌کشيد وسط ديگر به اين مفتی‌ها دست بر نمی‌داشت. مهره پاک کلافه‌ام کرده بود. همين جور سرسری پراندم که:
-خارها به درد هيچ کوفتی نمی‌خورند. آن‌ها فقط نشانه‌ی بدجنسی گل‌ها هستند.
-دِ!
و پس از لحظه‌يی سکوت با يک جور کينه درآمد که:
-حرفت را باور نمی‌کنم! گل‌ها ضعيفند. بی شيله‌پيله‌اند. سعی می‌کنند يک جوری تهِ دل خودشان را قرص کنند. اين است که خيال می‌کنند با آن خارها چيزِ ترسناکِ وحشت‌آوری می‌شوند...

لام تا کام به‌اش جواب ندادم. در آن لحظه داشتم تو دلم می‌گفتم: «اگر اين مهره‌ی لعنتی همين جور بخواهد لج کند با يک ضربه‌ی چکش حسابش را می‌رسم.» اما شهريار کوچولو دوباره افکارم را به هم ريخت:
-تو فکر می‌کنی گل‌ها...
من باز همان جور بی‌توجه گفتم:
-ای داد بيداد! ای داد بيداد! نه، من هيچ کوفتی فکر نمی‌کنم! آخر من گرفتار هزار مساله‌ی مهم‌تر از آنم!
هاج و واج نگاهم کرد و گفت:
-مساله‌ی مهم!

مرا می‌ديد که چکش به دست با دست و بالِ سياه روی چيزی که خيلی هم به نظرش زشت می‌آمد خم شده‌ام.
-مثل آدم بزرگ‌ها حرف می‌زنی!
از شنيدنِ اين حرف خجل شدم اما او همين جور بی‌رحمانه می‌گفت:
-تو همه چيز را به هم می‌ريزی... همه چيز را قاتی می‌کنی!
حسابی از کوره در رفته‌بود.

موهای طلايی طلائيش تو باد می‌جنبيد.
-اخترکی را سراغ دارم که يک آقا سرخ روئه توش زندگی می‌کند. او هيچ وقت يک گل را بو نکرده، هيچ وقت يک ستاره‌را تماشا نکرده هيچ وقت کسی را دوست نداشته هيچ وقت جز جمع زدن عددها کاری نکرده. او هم مثل تو صبح تا شب کارش همين است که بگويد: «من يک آدم مهمم! يک آدم مهمم!» اين را بگويد و از غرور به خودش باد کند. اما خيال کرده: او آدم نيست، يک قارچ است!
-يک چی؟
-يک قارچ!
حالا ديگر رنگش از فرط خشم مثل گچ سفيد شده‌بود:
-کرورها سال است که گل‌ها خار می‌سازند و با وجود اين کرورها سال است که برّه‌ها گل‌ها را می‌خورند. آن وقت هيچ مهم نيست آدم بداند پس چرا گل‌ها واسه ساختنِ خارهايی که هيچ وقتِ خدا به هيچ دردی نمی‌خورند اين قدر به خودشان زحمت می‌دهند؟ جنگ ميان برّه‌ها و گل‌ها هيچ مهم نيست؟ اين موضوع از آن جمع زدن‌های آقا سرخ‌روئه‌یِ شکم‌گنده مهم‌تر و جدی‌تر نيست؟ اگر من گلی را بشناسم که تو همه‌ی دنيا تک است و جز رو اخترک خودم هيچ جای ديگر پيدا نميشه و ممکن است يک روز صبح يک برّه کوچولو، مفت و مسلم، بی اين که بفهمد چه‌کار دارد می‌کند به يک ضرب پاک از ميان ببردش چی؟ يعنی اين هم هيچ اهميتی ندارد؟ اگر کسی گلی را دوست داشته باشد که تو کرورها و کرورها ستاره فقط يک دانه ازش هست واسه احساس وشبختی همين قدر بس است که نگاهی به آن همه ستاره بيندازد و با خودش بگويد: «گل من يک جايی ميان آن ستاره‌هاست»، اما اگر برّه گل را بخورد برايش مثل اين است که يکهو تمام آن ستاره‌ها پِتّی کنند و خاموش بشوند. يعنی اين هم هيچ اهميتی ندارد؟
ديگر نتوانست چيزی بگويد و ناگهان هِق هِق کنان زد زير گريه.

حالا ديگر شب شده‌بود. اسباب و ابزارم را کنار انداخته‌بودم. ديگر چکش و مهره و تشنگی و مرگ به نظرم مضحک می‌آمد. رو ستاره‌ای، رو سياره‌ای، رو سياره‌ی من، زمين، شهريارِ کوچولويی بود که احتياج به دلداری داشت! به آغوشش گرفتم مثل گهواره تابش دادم به‌اش گفتم: «گلی که تو دوست داری تو خطر نيست. خودم واسه گوسفندت يک پوزه‌بند می‌کشم... خودم واسه گفت يک تجير می‌کشم... خودم...» بيش از اين نمی‌دانستم چه بگويم. خودم را سخت چُلمَن و بی دست و پا حس می‌کردم. نمی‌دانستم چه‌طور بايد خودم را به‌اش برسانم يا به‌اش بپيوندم...p چه ديار اسرارآميزی است ديار اشک!

نوشته شده توسط عطیه | لینک ثابت | موضوع:  
شنبه هفدهم اسفند 1387 ساعت 21:36

 

هر روزی که می‌گذشت از اخترک و از فکرِ عزيمت و از سفر و اين حرف‌ها چيزهای تازه‌ای دست‌گيرم می‌شد که همه‌اش معلولِ بازتاب‌هایِ اتفاقی بود. و از همين راه بود که روز سوم از ماجرایِ تلخِ بائوباب ها سردرآوردم.

اين بار هم بَرّه باعثش شد، چون شهريار کوچولو که انگار سخت دودل مانده‌بود ناگهان ازم پرسيد:
-بَرّه‌ها بته‌ها را هم می‌خورند ديگر، مگر نه؟
-آره. همين جور است.
-آخ! چه خوشحال شدم!

نتوانستم بفهمم اين موضوع که بَرّه‌ها بوته‌ها را هم می‌خورند اهميتش کجاست اما شهريار کوچولو درآمد که:
-پس لابد بائوباب ها را هم می‌خورند ديگر؟

 من برايش توضيح دادم که بائوباب بُتّه نيست. درخت است و از ساختمان يک معبد هم گنده‌تر، و اگر يک گَلّه فيل هم با خودش ببرد حتا يک درخت بائوباب را هم نمی‌توانند بخورند.
از فکر يک گَلّه فيل به خنده افتاد و گفت: -بايد چيدشان روی هم.
اما با فرزانگی تمام متذکر شد که: -بائوباب هم از بُتِّگی شروع می‌کند به بزرگ شدن.
-درست است. اما نگفتی چرا دلت می‌خواهد بره‌هايت نهال‌های بائوباب را بخورند؟
گفت: -دِ! معلوم است!

و اين را چنان گفت که انگار موضوع از آفتاب هم روشن‌تر است؛ منتها من برای اين که به تنهايی از اين راز سر در آرم ناچار شدم حسابی کَلّه را به کار بيندازم.

راستش اين که تو اخترکِ شهريار کوچولو هم مثل سيارات ديگر هم گياهِ خوب به هم می‌رسيد هم گياهِ بد. يعنی هم تخمِ خوب گياه‌های خوب به هم می‌رسيد، هم تخمِ بدِ گياه‌هایِ بد. اما تخم گياه‌ها نامريی‌اند. آن‌ها تو حرمِ تاريک خاک به خواب می‌روند تا يکی‌شان هوس بيدار شدن به سرش بزند. آن وقت کش و قوسی می‌آيد و اول با کم رويی شاخکِ باريکِ خوشگل و بی‌آزاری به طرف خورشيد می‌دواند. اگر اين شاخک شاخکِ تربچه‌ای گلِ سرخی چيزی باشد می‌شود گذاشت برای خودش رشد کند اما اگر گياهِ بدی باشد آدم بايد به مجردی که دستش را خواند ريشه‌کنش کند.

باری، تو سياره‌ی شهريار کوچولو گياه تخمه‌های وحشتناکی به هم می‌رسيد. يعنی تخم درختِ بائوباب که خاکِ سياره حسابی ازشان لطمه خورده بود. بائوباب هم اگر دير به‌اش برسند ديگر هيچ جور نمی‌شود حريفش شد: تمام سياره را می‌گيرد و با ريشه‌هايش سوراخ سوراخش می‌کند و اگر سياره خيلی کوچولو باشد و بائوباب‌ها خيلی زياد باشند پاک از هم متلاشيش می‌کنند.

 شهريار کوچولو بعدها يک روز به من گفت: «اين، يک امر انضباطی است. صبح به صبح بعد از نظافتِ خود بايد با دفت تمام به نظافتِ اخترک پرداخت. آدم بايد خودش را مجبور کند که به مجردِ تشخيص دادن بائوباب‌ها از بته‌های گلِ سرخ که تا کوچولواَند عين هم‌اَند با دقت ريشه‌کن‌شان بکند. کار کسل‌کننده‌ای هست اما هيچ مشکل نيست.»

يک روز هم بم توصيه کرد سعی کنم هر جور شده يک نقاشی حسابی از کار درآرم که بتواند قضيه را به بچه‌های سياره‌ی من هم حالی کند. گفت اگر يک روز بروند سفر ممکن است به دردشان بخورد. پاره‌ای وقت‌ها پشت گوش انداختن کار ايرادی ندارد اما اگر پای بائوباب در ميان باشد گاوِ آدم می‌زايد. اخترکی را سراغ دارم که يک تنبل‌باشی ساکنش بود و برای کندن سه تا نهال بائوباب امروز و فردا کرد...».

آن وقت من با استفاده از چيزهايی که گفت شکل آن اخترک را کشيدم.

 

هيچ دوست ندارم اندرزگويی کنم. اما خطر بائوباب‌ها آن‌قدر کم شناخته شده و سر راهِ کسی که تو چنان اخترکی سرگيدان بشود آن قدر خطر به کمين نشسته که اين مرتبه را از رويه‌ی هميشگی خودم دست بر می‌دارم و می‌گويم: «بچه‌ها! هوای بائوباب‌ها را داشته باشيد!»

اگر من سرِ اين نقاشی اين همه به خودم فشار آورده‌ام فقط برای آن بوده که دوستانم را متوجه خطری کنم که از مدت‌ها پيش بيخ گوش‌شان بوده و مثلِ خودِ من ازش غافل بوده‌اند. درسی که با اين نقاشی داده‌ام به زحمتش می‌ارزد. حالا ممکن است شما از خودتان بپرسيد: «پس چرا هيچ کدام از بقيه‌ی نقاشی‌های اين کتاب هيبتِ تصويرِ بائوباب‌ها را ندارد؟» -خب، جوابش خيلی ساده است: من زور خودم را زده‌ام اما نتوانسته‌ام از کار درشان بياورم. اما عکس بائوباب‌ها را که می‌کشيدم احساس می‌کردم قضيه خيلی فوريت دارد و به اين دليل شور بَرَم داشته بود.

نوشته شده توسط عطیه | لینک ثابت | موضوع:  
شنبه هفدهم اسفند 1387 ساعت 21:34

 

به اين ترتيب از يک موضوع خيلی مهم ديگر هم سر در آوردم: اين که سياره‌ی او کمی از يک خانه‌ی معمولی بزرگ‌تر بود.اين نکته آن‌قدرها به حيرتم نينداخت. می‌دانستم گذشته از سياره‌های بزرگی مثل زمين و کيوان و تير و ناهيد که هرکدام برای خودشان اسمی دارند، صدها سياره‌ی ديگر هم هست که بعضی‌شان از بس کوچکند با دوربين نجومی هم به هزار زحمت ديده می‌شوند و هرگاه اخترشناسی يکی‌شان را کشف کند به جای اسم شماره‌ای به‌اش می‌دهد. مثلا اسمش را می‌گذارد «اخترک ۳۲۵۱».

دلايل قاطعی دارم که ثابت می‌کند شهريار کوچولو از اخترک ب۶۱۲ آمده‌بود.

 

اين اخترک را فقط يک بار به سال ۱۹۰۹ يک اخترشناس ترک توانسته بود ببيند  که تو يک کنگره‌ی بين‌المللی نجوم هم با کشفش هياهوی زيادی به راه انداخت اما واسه خاطر لباسی که تنش بود هيچ کس حرفش را باور نکرد.  آدم بزرگ‌ها اين جوری‌اند!

بختِ اخترک ب۶۱۲ زد و، ترک مستبدی ملتش را به ضرب دگنک وادار به پوشيدن لباس اروپايی‌ها کرد. اخترشناس به سال ۱۹۲۰ دوباره، و اين بار با سر و وضع آراسته برای کشفش ارائه‌ی دليل کرد و اين بار همه جانب او را گرفتند.

به خاطر آدم بزرگ‌هاست که من اين جزئيات را در باب اخترکِ ب۶۱۲ برای‌تان نقل می‌کنم يا شماره‌اش را می‌گويم چون که آن‌ها عاشق عدد و رقم‌اند. وقتی با آن‌ها از يک دوست تازه‌تان حرف بزنيد هيچ وقت ازتان درباره‌ی چيزهای اساسی‌اش سوال نمی‌کنند که هيج وقت نمی‌پرسند «آهنگ صداش چه‌طور است؟ چه بازی‌هايی را بيشتر دوست دارد؟ پروانه جمع می‌کند يا نه؟» -می‌پرسند: «چند سالش است؟ چند تا برادر دارد؟ وزنش چه‌قدر است؟ پدرش چه‌قدر حقوق می‌گيرد؟» و تازه بعد از اين سوال‌ها است که خيال می‌کنند طرف را شناخته‌اند.

اگر به آدم بزرگ‌ها بگوييد يک خانه‌ی قشنگ ديدم از آجر قرمز که جلو پنجره‌هاش غرقِ شمعدانی و بامش پر از کبوتر بود محال است بتوانند مجسمش کنند. بايد حتماً به‌شان گفت يک خانه‌ی صد ميليون تومنی ديدم تا صداشان بلند بشود که: -وای چه قشنگ!

يا مثلا اگر به‌شان بگوييد «دليل وجودِ شهريارِ کوچولو اين که تودل‌برو بود و می‌خنديد و دلش يک بره می‌خواست و بره خواستن، خودش بهترين دليل وجود داشتن هر کسی است» شانه بالا می‌اندازند و باتان مثل بچ‌ه‌ها رفتار می‌کنند! اما اگر به‌شان بگوييد «سياره‌ای که ازش آمده‌بود اخترک ب۶۱۲ است» بی‌معطلی قبول می‌کنند و ديگر هزار جور چيز ازتان نمی‌پرسند. اين جوری‌اند ديگر. نبايد ازشان دل‌خور شد. بچه‌ها بايد نسبت به آدم بزرگ‌ها گذشت داشته باشند.

اما البته ماها که مفهوم حقيقی زندگی را درک می‌کنيم می‌خنديم به ريش هرچه عدد و رقم است! چيزی که من دلم می‌خواست اين بود که اين ماجرا را مثل قصه‌ی پريا نقل کنم. دلم می‌خواست بگويم: «يکی بود يکی نبود. روزی روزگاری يه شهريار کوچولو بود که تو اخترکی زندگی می‌کرد همه‌اش يه خورده از خودش بزرگ‌تر و واسه خودش پیِ دوستِ هم‌زبونی می‌گشت...»، آن هايی که مفهوم حقيقی زندگی را درک کرده‌اند واقعيت قضيه را با اين لحن بيشتر حس می‌کنند. آخر من دوست ندارم کسی کتابم را سرسری بخواند. خدا می‌داند با نقل اين خاطرات چه بار غمی روی دلم می‌نشيند. شش سالی می‌شود که دوستم با بَرّه‌اش رفته. اين که اين جا می‌کوشم او را وصف کنم برای آن است که از خاطرم نرود. فراموش کردن يک دوست خيلی غم‌انگيز است. همه کس که دوستی ندارد. من هم می‌توانم مثل آدم بزرگ‌ها بشوم که فقط اعداد و ارقام چشم‌شان را می‌گيرد. و باز به همين دليل است که رفته‌ام يک جعبه رنگ و چند تا مداد خريده‌ام. تو سن و سال من واسه کسی که جز کشيدنِ يک بوآی باز يا يک بوآی بسته هيچ کار ديگری نکرده -و تازه آن هم در شش سالگی- دوباره به نقاشی رو کردن از آن حرف‌هاست! البته تا آن‌جا که بتوانم سعی می‌کنم چيزهايی که می‌کشم تا حد ممکن شبيه باشد. گيرم به موفقيت خودم اطمينان چندانی ندارم. يکيش شبيه از آب در می‌آيد يکيش نه. سرِ قدّ و قواره‌اش هم حرف است. يک جا زيادی بلند درش آورده‌ام يک جا زيادی کوتاه. از رنگ لباسش هم مطمئن نيستم. خب، رو حدس و گمان پيش رفته‌ام؛ کاچی به زِ هيچی. و دست آخر گفته باشم که تو بعضِ جزئيات مهم‌ترش هم دچار اشتباه شده‌ام. اما در اين مورد ديگر بايد ببخشيد: دوستم زير بار هيچ جور شرح و توصيفی نمی‌رفت. شايد مرا هم مثل خودش می‌پنداشت. اما از بختِ بد، ديدن بره‌ها از پشتِ جعبه از من بر نمی‌آيد. نکند من هم يک خرده به آدم بزرگ‌ها رفته‌ام؟ «بايد پير شده باشم».

نوشته شده توسط عطیه | لینک ثابت | موضوع: