منتظر یه پیغامم از یه دوست دور که یا سرش شلوغه یا اینکه دوست نداره بیشتر از این باهام ارتباط داشته باشه
از طرف دیگه اون تو اسکایپ آنلاین می شه... اصلا دلم نمی خواد اسمش هم ببینم، گر چه یه روز دل تو دلم نبود که اشاره چشمی شاید...
این ایمیل هم که نخونده پاک می شه، نمی فهمم منظورش رو!
از خوابگاه متنفرم. دلم برا اتاق کوچولوی کارناوالی تنگ شده که نصف شب تابلو بکوبم به دیوار و آقای "ویینی کوا"* از تراس طبقه پایین بیاد و چپ چپ نگاهم کنه که نفهمم من که بی خوابی زده بود به سرم، سه شماره چطوری رویای هفتاد پادشاهان دیدم.
آه می کشم... اما هنوز به آخر نرسیده یه صدا می پیچه تو گوشم که تا سنگ تو راه رودخونه نباشه، آب صدایی نمی سازه.
...
ازم می پرسی که تا حالا تو زندگی حس پشیمونی رو تجربه کردی؟
می نویسم به سلامتی دوست....
تنهایی گاهی و این روزها بیشتر آزارم می ده
امروز دلیلش رو فهمیدم...
بماند
روزها گاهی کش میاد و گاهی می دوئه
گاهی حتی بر عکس می ره
حرفی ندارم دلم خالیه
آخه چی بنویسم شادون؟!؟؟!؟؟!؟!؟!؟؟!
دو روز مونده از امسال.از دو تا هشت که کنار هم جا خوش کرده بودند تا رنگی ترین روزهامون رو بسازن.
حتما دلمون براشون تنگ می شه و چه روزها و شبها که بارها آرزوی برگشتشون رو می کنیم.
دارم به خودم حس عید تزریق می کنم .پارسال هم حس مشابهی داشتم.
یه روز از خواب که پا شدیم مثل آدمهایی که دنبالشون کرده باشند تصمیم به خونه تکونی گرفتیم و همسایه ها و هم خونه هامون مات مونده بودند که ما چی کار می کنیم ...اما چیزی نگذشت که اونها هم به ما پیوستند و با هم خونه رو تمیز کردیم.
ماهی خریدیم و روز سال تحویل خونه قرق ما بود و حیاط بی نظیر با تپه های سبز و شکوفه های قشنگش خبر می دادند که بهار اومده.اما امسال حتی اونها رو هم نداریم.
این روزها فقط مستی و خواب آلودگی روزهای بهار اومده و دائم می خوابم مثل همه بهارها...
واقعا اینجا بوی عید نمیاد...
باز هم آهنگهای پارسال رو میذارم اما حتی مریم هم نیست که باز با هم الکی خوش باشیم و با هم بخونیم "روزهای رنگ و وارنگ و هر جوری بود گذروندیم...همیشه به عشق نوروز شعرای تازه می خوندیم"...
اما دارم تمام سعیم رو می کنم که بوی عید رو بیارم و شادی کنم برای دوباره اومدن بهار که فصل مورد علاقه امه..
بماند...
دلتون شاد
لبتون خندون
عیدتون مبارک
و چه کم آنهایی که جایی پا می گدارند در لحظه لحظه بودنمان
کاپیتان "انجمن شاعران مرده" من و تو کجاست؟
و ما کجای کلاس درس خشک شده ایم؟
دلم گرفته...
و بغض به جای گلو ٬ سرم را سنگین کرده...
باری کسی اینجا پیشنهاد داده بود از تاثیر گذار ترین آدم های زندگیمان بنویسیم و من گریختم
حالا که رخت دوستی بر بسته بداند که از تاثیر گذاران من بوده... یا نداند... چه حاصل؟
...
تلاشی نمی کنم برای بهتر بودن...
و این عذابم می دهد
کاری باید کرد برای به زیستن
مشتاق پیشنهادات بی نظیرم....

هیچ جا خبری نیست
چهار روز است خانه نشین شده ام... نه از سر اجبار
اما ابر و باد و مه و...همه در کارند و تنها عقربه های ساعت من از زندگی جا مانده اند.
پ.ن. پشیزی از زمین و آسمان کم نمی شود ، حتی اگر نباشم.

روزهای عمر آرام و سنگین می گذرند
من رو از خودم خسته می کنند گاهی
و گاهی مشتاق به هیچ حتی
نه اینکه فقط نمی نویسم بلکه بیشتر از اون احساس نیستی می کنم
و باز این فکر روزهای همیشگی زندگی ام سراغم میاد که زندگی همه پوچیست
برای چی بدوم
...
و به کجا
.....

دوشنبه تولد وبلاگمه
دلم براش می سوزه
خیلی دورش خلوت شده
دوست جوناش چی شد تنهاش گذاشتن؟
کاش باز تولدش پر از حضور بشه
۱شنبه براش تولد می گیرم و تو هم دعوتی!
بیااااااااااااااااااااااااااااااااااا
و زبان باز نکردم به گفتن
و امشبم پرم از حس کودکیم
که از هر چه دارم و ندارم خالص تر بوده و هست
چه می شه کرد وقتی کسی رو می خوای و نمی گی و ... خوب نداریش دیگه...
و من انگار عوض شده ام
و انگار های من بارها و بارها به من دروغ می گویند
این بار و امسال احساس بی کسی می کنم
نبودن خیلی ها این روزهای خوش میلان را برایم کسل بار می کند
...
به قول دوستی که انگار او هم دیگر نیست: دلم برای کسی تنگ است.... کسی که دیگر نیست... کسی که دیگر کافیست....
دلم گرفته
حتی کافه ۶۸ با همه جذابیتش٬ اثرش چند ساعتی بیشتر دوام نداشت...
نمیدونم این شهر لعنتی با همه خاطرات بدش چرا نمی ذاره ازش جدا بشم
و گاهی دلمو همین جا نگه می داره
اینجا هم لطفی نداره همه یه بستن رفتن یا اینکه سری به ما نمی زنن
د
ل
م
گ
ر
ف
ت
ه
البته اگه دلی مونده باشه
...
پیش از آنکه با خبر شوی ٬ لحظه عظیمت تو نا گزیر می شود
ناگهان چقدر زود دیر می شود
من عوض شدم ...
و همه نیز هم
تهران ، این روزها شلوغ است. جمعیت میلیونی برای احقاق حق خود اجتماع می کنند، سکوت می کنند. این مردمی که فریاد هایشان را آنقدر بلند زده اند تا آنکه گوشش به حقوق انسانی شنوا بود، دریابد چه بر آنها گذشته، اکنون سکوت اختیار کرده اند که سکوت سرشار از سخنان نا گفته است... حرف های نازده...
و من اینجا در این فراسوی ایران ، ایرانِ من، اما دلم آنجاست. همانی که از بودنش و سرافراز بودنش، زنده ام. اینجا روی سنگفرش های میلان که جمع می شویم، داد می زنیم، شعار می دهیم، شعر می خوانیم، بیشتر احساس غربت می کنم. نگاه آدمهایی که ما را از نظر می گذرانند و گاهی حتی مسافران تراموا با چشم دوخته شده به تجمع، از ما می گذرند، برایم سنگین می شود. تا کی باید حق خود را داد بزنیم؟
به همین سادگی هم از هر حمایت کوچکی به غایت خوشحال می شوم. گاهی که این ایتالیایی های مهربان می گویند ما با شما هستیم...
بار علم و دانش این روزها ، سنگینتر شده یا بیشتر خودنمایی می کند، امتحانها، تحویل پروژه، تمرکز نکردن ها... خسته ام... همه خسته ایم...
شبها هر چند هم دیر به خانه برسم، خستگی هایم را که از پله ها بالا بکشم، مکان امن بودنم که بشود کتاب چهره ها و اخبار که گونه هایم را اشکی کنند، ناگزیر از چند ساعتی خواب خود را که بسپرم به تخت فنری ام، باز اخبار و نگرانی ها که دور سرم بچرخندو خواب... تا شروع فردایی دیگر... به امید روزهایی بهتر... و دوباره از سر نو...
در این میان، در تکاپوی این همه حرف و حدیث و خبر، چه بغض ها که می ترکد و چشمها که گلی می شوند، چه بغضها که فرو می خوریم... ناگهان خود را در میان نا هم زبانانی می بینم که پروژه ای را بارهاست که توضیح می دهند و من مقوایی را بی چرا، تکه تکه می کنم...
گفته بودم من و هم نسلانم گم شده ایم یا هدفهایمان را جایی جا گذاشته ایم اما این روزها
شبی از شبهای میلان... پنج ماه و اندی پیش، نوشتم هم نسلان من گم شده اند یا هدف هایشان را جایی، جا گذاشته اند... نوشتم و گذشتم... در این روزهای پر عبور و مرور ذهنم ، که مجال لحظه ای سکوت را هم از من گرفته، می اندیشم که... پیدا کرده ایم آنچه را که جا گذاشته بودیم آیا؟ .... و یا میان این همه هیاهم پیدا شده ایم؟؟
داد می زدم
حرف می زدم
باور می کردم که می شود سبز بود
می شود مسیر درست کرد
می شود بود...
اما تنبلی و بسیار دلیل بی دلیل دیگر٬ دستم را از حرکت باز می داشت...و امروز که روحم خسته ی من است و باران هم شده بود بهانه خانه نشینی .... شاید وقت نوشتن شده باشد باز
...
تا وقتی روز صحنه داد نزد که«من عشقم را در سرخس و خرمشهر به زبان مادری فریاد خواهم زد» انگار لحظه ای هم احساس نکرده بودم که غریبم... نمی دونم چی شد که با اون همه هیاهو نشستم روی صندلی و دوربین رو خاموش کردم . من اینجا با این همه شادی چه قدر تنهام. ریتم عوض شده و همه دارن می رقصند «روزا با تو زندگی رو پر از قشنگی می بینم...» وسط همه این تابیدن ها دختر نوجوانی رو می بینم که از رقص متفاوتش مشخصه که متولد و بزرگ شده ایران نیست ولی پا به پای همه٬ ایرانی می رقصه و سعی می کنه ادای رقص بقیه رو هم در بیاره . نمی دونم چی می شه که انرژی می گیرم٬ صندلی رو رها می کنم و دوربین رو به آیدین می سپرم و دستم رو به دست آدمای اطرافم که با «دلتنگم دلتنگم دل تنگ از این دیدار...» موج ساختن
وقفه بین دو زمان کنسرت می بینم که دختر نوجوون به مامانش با لهجه می گه :مامان خیلی باحال بود خیلی دوست داشتم ... و مامان لبخندی از سر رضایت می زنه ... با خودم فکر می کنم خوشحاله که دخترش از شنیدن ترانه های وطنی ای که احتمالا با اونا عاشق شده٬ راضیه؟؟؟
وقتی تو نیستی٬ پر می شم ... خاکستر می شه حریر مهتاب.... بی تو نه صدا مونده نه آواز...نه اشک غزل نه ناله ساز......... حسرت پرواز...
گریه نکن ای شب زده ای شب نشین گریه نکن...
نازی ناز کن که نازت یه سرونازه...
دارم کجا می رم؟ انگار زمان به عقب برگشته... تو صندلی های شولت شکلاتی احساس راحتی می کنم چه جاده پر مهی... چقدر جا تنگه. مگه مجبور بودیم این همه آدم تو یه ماشین بشینیم؟ صدای ابی نیست. همصدایی کوچیک و بزرگه ... ساعت که از ۲ می گذره اول کوچیک ترا و بعد بزرگترا کم کم به خواب می رن. نزدیک تهران رسیدیم هادی آقا بهم می گه : عطیه فقط تو تمام راه رو با من بیدار موندی ها!! و من با لبخند پاسخ می دم شاید.
حالا راه تو دوره دل من چه صبوره...
خاطره سرعین برام خیلی پررنگ نیست سالهای اول نوجوونیم بود و شبها که با علی برنامه می ریختیم هر شب صورت یکی رو با زغال سیاه کنیم و ازش فیلم بگیریم ... چه جوون بودیم.
...علی!!! چقدر این ترانه همیشه مال توئه!!.......... قلب تو قلب پرنده پوستت اما پوست شیر.............
۱۲ مرداد ۱۳۸۱ بنیان... حتی جایی که ایستاده بودم هم یادمه « امروز که محتاج توام جای تو خالیست...» این که من رفتم تا پدر جونم که خیلی وقت بود ندیده بودمشون...
اولین شب تنهای کوچه های میلان ... آخرین روز مدرسه ایتالیایی... و خیلی لحظه های ساده که با این آهنگ برای من خط خطی شده بودند... و اما خاطرات گریه های بابا بعد از روزهای بد جداییش از ما ...کی اشکاتو پاک می کنه شبا که غصه داری ...
این همه خاطره کجا داشتن خاک می خوردن که حواسم بهشون نبود؟
...
پ.ن. دفعه بعد که خیلی هم دور نیست خداحافظی از کامیونیتی رو می خوام بنویسم خانه هایی با سقف شیروانی که در آن دل آدمها مثل دانه های انار پیدا بود
من به این دنیا آمدم...
و۲ سال و نه ماه و ۲ روز بعد خواهر شدم... از آمدن علی فقط پا بلندی ها برای دیدن نی نی از میله های تخت و صدای مامان وقتی احمد و سارا را می خواند ذهنم را خط خطی می کند...
و روزهای مدرسه که با دروغ "بیست" گذشت ...
و "ملیکا" که همه شادی خواهر داشتن من شد ...کودکی که خیلی از هیجان ها را در من زنده کرد و می کند...
۷ ماه و ۱۳ روز ...
من به سادگی ۲۶ بهار را دیدم ٬ چه بار ها که عشق از آغوشم لیز خورد... چه بارها که اشکی شدم از رفتنی...
چه بسیار سپاس دارم برای گفتن و چه دستها برای بوسیدن
اما بودنم بهانه ای ساده است به بزرگی همه بهانه های ساده خوشبختی...
این روزهای باقیمانده تا شروع بیست و هفت سالگی را اینگونه می گذرانم و با خود می اندیشم که بیست و هفت می خواهد بیاید٬ چه یاد گرفته ای ؟ کجای کاری؟ یارای استقبالش را داری؟ شروع بزرگسالیت را....؟
در من نمی گنجد که بزرگ شوم ...
این روزها و لحظه ها را می پذیرم و تصمیم های مهم من پشت سر هم شکل می گیرند و من را تا پایان بیست و شش بدرقه می کنند.
پ.ن. این روزها دیگر بر نمی گردد
بچه ها با صداهای کوتاه و بلند و گاهی با هیجان از دیدن عکسی که خاطره ای را زنده می کرد ٬ فضای آرام کلاس را می شکستند تا اینکه نوبت به عکس بچه هایی برای تبلیغات چیکو رسید. موج هم همه عوض شد و فقط صدای دختر بچه های نوزده ساله جریان آرامی را به راه انداخت ٬ شاید جریانی به آرامش تکه ای از وجود دختر ها برای "مادر " بودن...
پ.ن. گاهی سر کلاس با خودم فکر می کنم چه خوشبختی ساده ای که همه جریان زندگی در دانشگاه فرنگ٬ به راحتی بیان می شود. بی سانسور و بی خود سانسوری...