تبليغاتX
آسمان مال من است
دوشنبه هفتم دی 1388 ساعت 0:50
چه بسیار کسانی که روزها از کنار هم می گذریم و هیچ...

و چه کم آنهایی که جایی پا می گدارند در لحظه لحظه بودنمان

کاپیتان "انجمن شاعران مرده"  من و تو کجاست؟

و ما کجای کلاس درس خشک شده ایم؟

دلم گرفته...

و بغض به جای گلو ٬ سرم را سنگین کرده...

باری کسی اینجا پیشنهاد داده بود از تاثیر گذار ترین آدم های زندگیمان بنویسیم و من گریختم

حالا که رخت دوستی بر بسته بداند که از تاثیر گذاران من بوده... یا نداند... چه حاصل؟

...

نوشته شده توسط عطیه | لینک ثابت | موضوع:  
دوشنبه سی ام آذر 1388 ساعت 18:2


 همه ما خودمان را چنين متقاعد ميكنيم كه با ازدواج زندگي بهتري خواهيم داشت.
وقتي بچه دار شويم بهتر خواهد شد، و با به دنيا آمدن بچه‌هاي بعدي زندگي بهتر.
ولي وقتي مي‌بينيم كودكانمان به توجه مداوم نيازمندند، خسته ميشويم.
بهتر است صبر كنيم تا بزرگتر شوند.

فرزندان ما كه به سن نوجواني ميرسند، باز كلافه ميشويم، چون دايم بايد با آنها سروكله بزنيم.
مطمئناً وقتي بزرگتر شوند و به سنين بالاتر برسند، خوشبخت خواهيم شد.
با خود ميگوييم زندگي وقتي بهتر خواهد شد كه :
همسرمان رفتارش را عوض كند، يك ماشين شيكتر داشته باشيم، بچه هايمان ازدواج كنند،
به مرخصي برويم و در نهايت بازنشسته شويم.

حقيقت اين است كه براي خوشبختي، هيچ زماني بهتر از همين الآن وجود ندارد.

اگر الآن نه، پس كي؟ زندگي همواره پر از چالش است.
بهتر اين است كه اين واقعيت را بپذيريم و تصميم بگيريم كه با وجود همه اين مسائل، شاد و خوشبخت زندگي كنيم.
خيالمان ميرسد كه زندگي، همان زندگي دلخواه، موقعي شروع ميشود كه موانعي كه سر راهمان هستند ، كنار بروند:
مشكلي كه هم اكنون با آن دست و پنجه نرم ميكنيم، كاري كه بايد تمام كنيم،
زماني كه بايد براي كاري صرف كنيم، بدهي‌هايي كه بايد پرداخت كنيم و ...

بعد از آن زندگي ما، زيبا و لذت بخش خواهد بود!
بعد از آنكه همه اينها را تجربه كرديم، تازه مي فهميم كه زندگي، همين چيزهايي است كه ما آنها را موانع مي‌شناسيم.
اين بصيرت به ما ياري ميدهد تا دريابيم كه جاده‌اي بسوي خوشبختي وجود ندارد.

خوشبختي، خودٍ همين جاده است... پس بياييد از هر لحظه لذت ببريم.

براي آغاز يك زندگي شاد و سعادتمند لازم نيست كه در انتظار بنشينيم:
در انتظار فارغ التحصيلي، بازگشت به دانشگاه، كاهش وزن، افزايش وزن، شروع به كار، ازدواج، شروع تعطيلات
صبح جمعه، در انتظار دريافت وام جديد، خريد يك ماشين نو، باز پرداخت قسطها، بهار و تابستان و پاييز و زمستان،
اول برج، پخش فيلم مورد نظرمان از تلويزيون، مردن، تولد مجدد و...

خوشبختي يك سفر است، نه يك مقصد... هيچ زماني بهتر از همين لحظه براي شاد بودن وجود ندارد.

زندگي كنيد و از حال لذت ببريد.. اكنون فكر كنيد و سعي كنيد به سؤالات زير پاسخ دهيد:
1. پنج نفر از ثروتمندترين مردم جهان را نام ببريد..
2. برنده‌هاي پنج جام جهاني آخر را نام ببريد.
3. آخرين ده نفري كه جايزه نوبل را بردند چه كساني هستند؟
4. آخرين ده بازيگر برتر اسكار را نام ببريد.

نميتوانيد پاسخ دهيد؟ نسبتاً مشكل است، اينطور نيست؟
نگران نباشيد، هيچ كس اين اسامي را به خاطر نمي آورد..
روزهاي تشويق به پايان ميرسد!
نشانهاي افتخار خاك مي گيرند!
برندگان به زودي فراموش ميشوند!

اكنون به اين سؤالها پاسخ دهيد:
1. نام سه معلم خود را كه در تربيت شما مؤثر بوده‌اند ، بگوييد.
2.. سه نفر از دوستان خود را كه در مواقع نياز به شما كمك كردند، نام ببريد.
3. افرادي كه با مهربانيهايشان احساس گرم زندگي را به شما بخشيده‌اند، به ياد بياوريد.
4. پنج نفر را كه از هم صحبتي با آنها لذت ميبريد، نام ببريد. حالا ساده تر شد، اينطور نيست؟

افرادي كه به زندگي شما معني بخشيده‌اند، ارتباطي با "ترين‌ها" ندارند،ثروت بيشتري ندارند، بهترين جوايز را نبرده‌اند،

آنها كساني هستند كه به فكر شما هستند، مراقب شما هستند، همانهايي كه در همه شرايط، كنار شما ميمانند.
كمي بيانديشيد. زندگي خيلي كوتاه است. و شما در كدام ليست قرار داريد؟ نميدانيد؟
اجازه دهيد كمكتان كنم.
شما در زمره مشهورترين نيستيد...،
شما از جمله كساني هستيد كه براي درميان گذاشتن اين پيام در خاطرمن بوديد

نوشته شده توسط عطیه | لینک ثابت | موضوع:  
دوشنبه سی ام آذر 1388 ساعت 17:10

 
Your Life
You always follow the good and the right instead of listening to your heart.
Another word, you are a perfectionist. You care for every word people say
about you. You often seen isolated while you are, by nature, curious and a
dreamer who is ready to get over the edge to make
your dream comes true.

Your Love

You often fall in love with a person who is much different from you, in age
and other aspects. Your relationship grows on friendship. Love at fist sight
is not your style.

نوشته شده توسط عطیه | لینک ثابت | موضوع:  
چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1388 ساعت 19:59
از خودم شاکیم

تلاشی نمی کنم برای بهتر بودن...

و این عذابم می دهد

کاری باید کرد برای به زیستن

مشتاق پیشنهادات بی نظیرم....


نوشته شده توسط عطیه | لینک ثابت | موضوع:  
شنبه بیست و یکم آذر 1388 ساعت 16:27

من امشب آمدستم وام بگذارم

حسابت را کنار جام بگذارم

چه می گويی که بيگه شد ، سحرشد ، بامداد آمد؟

فريبت می دهد ، بر آسمان اين سرخی بعد از سحرگه نيست.

حريفا ! گوش سرما برده است ، اين يادگار سيلی سرد زمستان است.

نوشته شده توسط عطیه | لینک ثابت | موضوع:  
دوشنبه شانزدهم آذر 1388 ساعت 19:2
خسته ام از این تکرار لحظه ها

دلم تغییر می خواد 

و یه چیزی بهم می گه که برای هر تغییر باید یکی از داشته هاتو رها کنی که بره تا یه چیز نو بیاد و جاش رو پر کنه...


پ.ن. دلم اندازه این ابرا گرفته

نوشته شده توسط عطیه | لینک ثابت | موضوع:  
شنبه چهاردهم آذر 1388 ساعت 22:12

 

گاهی با خودم فکر می کنم شاید تنهایی قسمت من است

اما گاهی می بینم که خودم با تلقین این قسمت را برای خود رقم زدم

می خواهم ورق بزنم

می خوام تنها نباشم

اما خیلی راه زیاد است و من خسته... فرسوده...

نوشته شده توسط عطیه | لینک ثابت | موضوع:  
شنبه هفتم آذر 1388 ساعت 11:26
همیشه تو دوستی هام سعی کردم  صد باشم نه حتی نود و نه و به همین خاطر برام سنگینه که کنار گذاشته بشم 

همین!

نوشته شده توسط عطیه | لینک ثابت | موضوع:  
جمعه ششم آذر 1388 ساعت 15:39



از خونه زدم بیرون

مثل یه انسان اولیه که سالهاست از اجتماع دور بوده

باد و سرما آزارم نمی داد و می خواستم تنگ در آغوش بگیرمش

به زندگی عادی برگشتم...

نوشته شده توسط عطیه | لینک ثابت | موضوع:  
پنجشنبه پنجم آذر 1388 ساعت 19:9



هیچ جا خبری نیست

چهار روز است خانه نشین شده ام... نه از سر اجبار

اما ابر و باد و مه و...همه در کارند و تنها عقربه های ساعت من از زندگی جا مانده اند.

پ.ن. پشیزی از زمین و آسمان کم نمی شود ، حتی اگر نباشم.

نوشته شده توسط عطیه | لینک ثابت | موضوع:  
سه شنبه سوم آذر 1388 ساعت 10:55
.


روزهای عمر آرام و سنگین می گذرند

من رو از خودم خسته می کنند گاهی

و گاهی مشتاق به هیچ حتی

نه اینکه فقط نمی نویسم بلکه بیشتر از اون احساس نیستی می کنم

و باز این فکر روزهای همیشگی زندگی ام سراغم میاد که زندگی همه پوچیست

برای چی بدوم

...

و به کجا

.....

نوشته شده توسط عطیه | لینک ثابت | موضوع:  
شنبه نهم آبان 1388 ساعت 0:38

دوشنبه تولد وبلاگمه

دلم براش می سوزه

خیلی دورش خلوت شده

دوست جوناش چی شد تنهاش گذاشتن؟

کاش باز تولدش پر از حضور بشه

۱شنبه براش تولد می گیرم و تو هم دعوتی!

بیااااااااااااااااااااااااااااااااااا

نوشته شده توسط عطیه | لینک ثابت | موضوع:  
پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388 ساعت 20:43
سالها پیش ٬ حسی قلقلکم می داد که مدتها با خودم کشیدمش همه جا ...

و زبان باز نکردم به گفتن

و امشبم پرم از حس کودکیم

که از هر چه دارم و ندارم خالص تر بوده و هست

چه می شه کرد وقتی کسی رو می خوای و نمی گی و ... خوب نداریش دیگه...

نوشته شده توسط عطیه | لینک ثابت | موضوع:  
یکشنبه پنجم مهر 1388 ساعت 0:45
روزها از پی هم می گذرند و من دست به قلم نمی شوم ... انگار سالهاست از نوشتن دورم

و من انگار عوض شده ام

و انگار های من بارها و بارها به من دروغ می گویند

این بار و امسال احساس بی کسی می کنم

نبودن خیلی ها این روزهای خوش میلان را برایم کسل بار می کند

...

به قول دوستی که انگار او هم دیگر نیست: دلم برای کسی تنگ است.... کسی که دیگر نیست... کسی که دیگر کافیست....

نوشته شده توسط عطیه | لینک ثابت | موضوع:  
یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388 ساعت 22:25
لپ کلام اینکه

دلم گرفته

حتی کافه ۶۸ با همه جذابیتش٬ اثرش چند ساعتی بیشتر دوام نداشت...

نمیدونم این شهر لعنتی با همه خاطرات بدش چرا نمی ذاره ازش جدا بشم

و گاهی دلمو همین جا نگه می داره

اینجا هم لطفی نداره همه یه بستن رفتن یا اینکه سری به ما نمی زنن

د

ل

م

گ

ر

ف

ت

ه

البته اگه دلی مونده باشه

...

 

نوشته شده توسط عطیه | لینک ثابت | موضوع:  
چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388 ساعت 15:24
باز هم همان حکایت همیشگی

پیش از آنکه با خبر شوی ٬ لحظه عظیمت تو نا گزیر می شود

ناگهان چقدر زود دیر می شود

من عوض شدم ...

و همه نیز هم

نوشته شده توسط عطیه | لینک ثابت | موضوع:  
جمعه بیست و نهم خرداد 1388 ساعت 21:48

تهران ، این روزها شلوغ است. جمعیت میلیونی برای احقاق حق خود اجتماع می کنند، سکوت می کنند. این مردمی که فریاد هایشان را آنقدر بلند زده اند تا آنکه گوشش به حقوق انسانی شنوا بود، دریابد چه بر آنها گذشته، اکنون سکوت اختیار کرده اند که سکوت سرشار از سخنان نا گفته است... حرف های نازده...

و من اینجا در این فراسوی ایران ، ایرانِ من، اما دلم آنجاست. همانی که از بودنش و سرافراز بودنش، زنده ام. اینجا روی سنگفرش های میلان که جمع می شویم، داد می زنیم، شعار می دهیم، شعر می خوانیم، بیشتر احساس غربت می کنم. نگاه آدمهایی که ما را از نظر می گذرانند و گاهی حتی مسافران تراموا با چشم دوخته شده به تجمع، از ما می گذرند، برایم سنگین می شود. تا کی باید حق خود را داد بزنیم؟

به همین سادگی هم از هر حمایت کوچکی به غایت خوشحال می شوم. گاهی که این ایتالیایی های مهربان می گویند ما با شما هستیم...

بار علم و دانش این روزها ، سنگینتر شده یا بیشتر خودنمایی می کند، امتحانها، تحویل پروژه، تمرکز نکردن ها... خسته ام... همه خسته ایم...

شبها هر چند هم دیر به خانه برسم، خستگی هایم را که از پله ها بالا بکشم، مکان امن بودنم که بشود کتاب چهره ها و اخبار که گونه هایم را اشکی کنند، ناگزیر از چند ساعتی خواب خود را که بسپرم به تخت فنری ام، باز اخبار و نگرانی ها که دور سرم بچرخندو خواب... تا شروع فردایی دیگر... به امید روزهایی بهتر... و دوباره از سر نو...

در این میان، در تکاپوی این همه حرف و حدیث و خبر، چه بغض ها که می ترکد و چشمها که گلی می شوند، چه بغضها که فرو می خوریم... ناگهان خود را در میان نا هم زبانانی می بینم که پروژه ای را بارهاست که توضیح می دهند و من مقوایی را بی چرا، تکه تکه می کنم...

گفته بودم من و هم نسلانم گم شده ایم یا هدفهایمان را جایی جا گذاشته ایم اما این روزها

شبی از شبهای میلان... پنج ماه و اندی پیش، نوشتم هم نسلان من گم شده اند یا هدف هایشان را جایی، جا گذاشته اند... نوشتم و گذشتم... در این روزهای پر عبور و مرور ذهنم ، که مجال لحظه ای سکوت را هم از من گرفته،  می اندیشم که... پیدا کرده ایم آنچه را که جا گذاشته بودیم آیا؟ .... و یا میان این همه هیاهم پیدا شده ایم؟؟

نوشته شده توسط عطیه | لینک ثابت | موضوع:  
جمعه پانزدهم خرداد 1388 ساعت 1:40
این روزها بی نهایت دوست داشتم ایران می بودم

داد می زدم

حرف می زدم

باور می کردم که می شود سبز بود

می شود مسیر درست کرد

می شود بود...

نوشته شده توسط عطیه | لینک ثابت | موضوع:  
جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388 ساعت 17:6
از خیلی وقت بود که می خواستم بنویسم... از خیلی دور... از فلورانس ... از ۱۸ آوریل...

اما تنبلی و بسیار دلیل بی دلیل دیگر٬ دستم را از حرکت باز می داشت...و امروز که روحم خسته ی من است و باران هم شده بود بهانه خانه نشینی .... شاید وقت نوشتن شده باشد باز

...

تا وقتی روز صحنه داد نزد که«من عشقم را در سرخس و خرمشهر به زبان مادری فریاد خواهم زد» انگار لحظه ای هم احساس نکرده بودم که غریبم... نمی دونم چی شد که با اون همه هیاهو نشستم روی صندلی و دوربین رو خاموش کردم . من اینجا با این همه شادی چه قدر تنهام. ریتم عوض شده و همه دارن می رقصند «روزا با تو زندگی رو پر از قشنگی می بینم...» وسط همه این تابیدن ها دختر نوجوانی رو می بینم که از رقص متفاوتش مشخصه که متولد و بزرگ شده ایران نیست ولی پا به پای همه٬ ایرانی می رقصه و سعی می کنه ادای رقص بقیه رو هم در بیاره . نمی دونم چی می شه که انرژی می گیرم٬ صندلی رو رها می کنم و دوربین رو به آیدین می سپرم و دستم رو به دست آدمای اطرافم که با «دلتنگم دلتنگم دل تنگ از این دیدار...» موج ساختن

وقفه بین دو زمان کنسرت می بینم که دختر نوجوون به مامانش با لهجه می گه :مامان خیلی باحال بود خیلی دوست داشتم ... و مامان لبخندی از سر رضایت می زنه ... با خودم فکر می کنم خوشحاله که دخترش از شنیدن ترانه های وطنی ای که احتمالا با اونا عاشق شده٬ راضیه؟؟؟

وقتی تو نیستی٬ پر می شم ... خاکستر می شه حریر مهتاب.... بی تو نه صدا مونده نه آواز...نه اشک غزل نه ناله ساز......... حسرت پرواز...

گریه نکن ای شب زده ای شب نشین گریه نکن...

نازی ناز کن که نازت یه سرونازه...

دارم کجا می رم؟ انگار زمان به عقب برگشته... تو صندلی های شولت شکلاتی احساس راحتی می کنم چه جاده پر مهی... چقدر جا تنگه. مگه مجبور بودیم این همه آدم تو یه ماشین بشینیم؟ صدای ابی نیست. همصدایی کوچیک و بزرگه ... ساعت که از ۲ می گذره اول کوچیک ترا و بعد بزرگترا کم کم به خواب می رن. نزدیک تهران رسیدیم هادی آقا بهم می گه : عطیه فقط تو تمام راه رو با من بیدار موندی ها!! و من با لبخند پاسخ می دم شاید. 

حالا راه تو دوره  دل من چه صبوره...

خاطره سرعین برام خیلی پررنگ نیست سالهای اول نوجوونیم بود و شبها که با علی  برنامه می ریختیم هر شب صورت یکی رو با زغال سیاه کنیم و ازش فیلم بگیریم ... چه جوون بودیم.

...علی!!! چقدر این ترانه همیشه مال توئه!!.......... قلب تو قلب پرنده پوستت اما پوست شیر.............

۱۲ مرداد ۱۳۸۱ بنیان... حتی جایی که ایستاده بودم هم یادمه « امروز که محتاج توام جای تو خالیست...»   این که من رفتم تا پدر جونم که خیلی وقت بود ندیده بودمشون...

اولین شب تنهای کوچه های میلان ... آخرین روز مدرسه ایتالیایی... و خیلی  لحظه های ساده که با این آهنگ برای من خط خطی شده بودند... و اما خاطرات گریه های بابا بعد از روزهای بد جداییش از ما ...کی اشکاتو پاک می کنه شبا که غصه داری ...

این همه خاطره کجا داشتن خاک می خوردن که حواسم بهشون نبود؟

...

پ.ن. دفعه بعد که خیلی هم دور نیست خداحافظی از کامیونیتی رو می خوام بنویسم خانه هایی با سقف شیروانی که در آن دل آدمها مثل دانه های انار پیدا بود

 

نوشته شده توسط عطیه | لینک ثابت | موضوع:  
پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388 ساعت 2:22
صدای جیغ دختری از بیمارستان میثاقیه ۱۱ شب ۲۶ سال پیش گوشم را پر می کند... پرستاری که با هیجان ملافه پیچ او را به اولین دیدار با پدر می برد تا شادی اولین بابا شدن را سهیم باشد و شادباشش را از آن خود کند.

من به این دنیا آمدم...

و۲ سال و نه ماه و ۲  روز بعد خواهر شدم... از آمدن علی فقط پا بلندی ها برای دیدن نی نی از میله های تخت و صدای مامان وقتی احمد و سارا را می خواند ذهنم را خط خطی می کند...

و روزهای مدرسه که با دروغ "بیست" گذشت ...

و "ملیکا" که همه شادی خواهر داشتن من شد ...کودکی که خیلی از هیجان ها را در من زنده کرد و می کند...

۷ ماه و ۱۳ روز ...

من به سادگی ۲۶ بهار را دیدم ٬ چه بار ها که عشق از آغوشم لیز خورد... چه بارها که اشکی شدم از رفتنی...

چه بسیار سپاس دارم برای گفتن و چه دستها برای بوسیدن

اما بودنم بهانه ای ساده است به بزرگی همه بهانه های ساده خوشبختی...

 

نوشته شده توسط عطیه | لینک ثابت | موضوع: